صدف های بی ساحل

اي بي نشان محض نشان از که جويمت
گم گشت در تو هر دو جهان از که جويمت

تو گم نه‌اي و گمشده‌ي تو منم وليک
تا يافت يافت مي‌نتوان از که جويمت

دل در فناي وحدت و جان در بقاي صرف
من گمشده درين دو ميان از که جويمت

پيدا بسي بجستمت اما نيافتم
اکنون مرا بگو که نهان از که جويمت

چون در رهت يقين و گماني همي رود
اي برتر از يقين و گمان از که جويمت

در بحر بي نهايت عشقت چو قطره‌اي
گم شد نشان مه به نشان از که جويمت

تا بود که بويي از تو بيابد دلم چو جان
بيرون شد از زمان و مکان از که جويمت

در جست و جوي تو دلم از پرده اوفتاد
اي در درون پرده‌ي جان از که جويمت

عطار اگرچه يافت به عين يقين تورا
اي بس عيان به عين عيان از که جويمت


برچسب‌ها: عطار
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:21  توسط  

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

گم شدم در خود چنان کز خويش ناپيدا شدم
شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم

سايه اي بودم ز اول بر زمين افتاده خوار
راست کان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم

ز آمدن بس بي نشانم وز شدن بس بي خبر
گوئيا يک دم برآمد کامدم من يا شدم

نه ، مپرس از من سخن زيرا که چون پروانه اي
در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم

در ره عشقش قدم در نِه ، اگر با دانشي
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن ديده مي بايست بود و کور گشت
اين عجايب بين که چون بيناي نابينا شدم

خاک بر فرقم اگر يک ذره دارم آگهي
تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان
من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم


برچسب‌ها: عطار
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:11  توسط   | 


مرا به باغ و بهاران چه کار ، دور از تو ؟
مرا چه کار به باغ و بهار ، دور از تو ؟

بهار آمده اما نه سوي من که نسيم
زند به خرمن عمرم شرار ، دور از تو

به سرو و گل نگرايد دل شکسته‌ي من
که سر به سينه زند سوگوار ، دور از تو

هم از بهار مگر عشق ، عذر من خواهد
اگر ز گل شده‌ام شرمسار ، دور از تو

به غنچه ماند و لاله ، بهار خاطر من
شکفته تنگ‌دل و داغدار ، دور از تو

نسيمي از نفست سوي من فرست که باز
گرفته آينه‌ام را غبار ، دور از تو

گلم خزان‌زده آيد به ديدگان که بهار
خزاني آمده در اين ديار ، دور از تو

دلم گرفت ، اگر نيستي برم باري
کجاست جام مي خوش‌گوار ، دور از تو ؟

چه جاي صحبت سال و مه و بهار و خزان ؟
که دل گرفته‌ام از روزگار ، دور از تو


برچسب‌ها: حسین منزوی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:12  توسط   | 

 

ناز کمتر کن ، که من اهل تمنا نيستم
زنده با عشقم ، اسير سود و سودا نيستم

عا شق ديوانه اي بودم ، که بر دريا زدم
رهررو گمگشته اي هستم ، که بينا نيستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا ناديده اي
تا بدا ني اينقدرها ، هم شکيبا نيستم

بسکه مشغولي به عيش و نوش هستي غافلي
از چو من بي دل ، که هستم در جهان ؛ يا نيستم

دوست مي داري زبان با زان باطل گوي را 
در برت لب بسته از آنم ، کز آنها نيسنم

دل به دست آور شوي از مهربانيهاي خويش
ليکن آنروزي ، که من ديگر به دنيا نيستم

پاي بند آزخويشم ، مهلتي اي شمع عشق
من براي  سوختن اکنون مهيا نيستم

هيچکس جاي مرا جاي ديگر نمي داند کجاست
آنقدر در عشق اوغرقم که پيدا نيستم 

 


برچسب‌ها: معيني کرمانشاهي
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 19:3  توسط  

سرما اگر غلاف کند تازیانه را

سرما اگر غلاف کند تازیانه را
غرق شکوفه میکنی ای عشق!خانه را

هر میوه باغ و باغ بهاری شود اگر
تایید تو به بار رساند جوانه را

کوچکترین نسیمت اگر یاریم کند
طی میکنم خزان بزرگ زمانه را

با اشکم آب دادم و با نورت افتاب
وقتی دلم به یاد تو افشاند دانه را

ای عشق ما که با تو کناری گرفته ایم
سرسبز و پر شکوفه بدار این کرانه را

با دست خود به شاخ ببندش واگرنه باز
توفان ز جای میکند این آشیانه را

عشق ای بهار مستتر ای آنکه در چمن
هر گل نشانه ایست توی بی نشانه را

من هم غزلسرای بهارم چو بلبلان
با گل اگرچه زمزمه کردم ترانه را

من عاشق خود توام ای عشق و هر زمان
نامی زنانه بر تو نهاده ام بهانه را...



برچسب‌ها: حسین منزوی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 18:53  توسط  

من خسته ام عزیز،

من خسته ام عزیز،
آنقدر خسته که می خواهم
در همین سطرها به خواب روم
و خواب خوب تو را واژه، واژه
و سطر به سطر بنویسم.
چرا کسی نمی فهمد
که هیچ چیزی 
بیشتر از خیال تو 
برایم آرامش نمی آفریند؟
چرا کسی باور نمی کند
که شکوه آن لحظه، 
به تمام روزهای فردایم می ارزد؟
چرا کسی 
عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را 
باور نمی کند؟
چرا از من از حضور فردا 
و خواب دیروز می پرسند؟
چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟
چرا کسی بالشی برای من
از رنگهای رویا نمی آورد
تا خواب مرا از ادامه این همه
لحظه های بدون تو باز دارد؟

من از این همه حضور بدون تو خسته ام،
از این همه خوابی که شاید
خواب خوب خاطره باشد.
من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام
از دمادم صبح،
از این همه آفتابی که 
انتهای خواب را اعلام می دارد.
از انتظار خوابی دیگر،
شبی دیگر،
از این همه دعا برای آمدن ات،
برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام.
از آرامش نداشته،
از باران نباریده 
از ابرهای تیره خسته ام.
از این همه گفتار ناثواب
از این همه پندار نادرست
از تمام آن اندیشه های کج،
اندیشه های خسته،
از ایده های بیمار خسته ام.
از حدود آدمهای محدود
از این همه لحظه های محدود،
از تکرار تمام ترانه های بدون تو،

من از تمام آن چشم های خیره خسته ام
چشمهایی که 
گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد.
از بوته های سوخته چای،
از شکوفه های ریخته نارنج،
از پرستوهایی که 
بهار را فراموش می کنند خسته ام.
از حضور همه هر دم
و نبودن تو حتی یک دم
من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام

و بی قرارم
بی قرار این همه سطر های خالی 
که باید برای تو پر شود.
بی قرار یافتن چند واژه ام 
بی قرار چند جمله 
که چشمهای تو را شرح دهند.
بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام 
تو را و چشمهای تو را
بی قرار باریدن بارانم 
و خیس شدن گیسوان تو در آب.
بی قرار جایی برای گریستن
جایی برای هق هق بغضی بی قرار
بی قرار صدای گریه آسمان.
بی قرار تو ام، 
بی قرار تمام تو 
وآن لحظه ای که دوباره ببینمت
بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد
شبی که تو را در خویش فرو می برد
بی قرار درخشش تو
در تاریکترین تقلای زیستن.



برچسب‌ها: افشین صالحی
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ساعت 18:54  توسط  

دیدم از دور بر افروخته سیمای تو را

دیدم از دور بر افروخته سیمای تو را
خواندم از  نرگس بیمار تو غمهای تو را 

منکه هرگز نگشودم به کسی چشم نیاز
دارم امروز به جان تو تمنای تو را

بخدا میکشدم حسرت این غم که چو شمع
نکنم گرم چرا خلوت شبهای تو را 

گردش چشم سیه مست تو سرمستم کرد
به جهانی ندهم مستی صهبای تو را

در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بیا
خانه خالیست نگه داشته ام جای تو را

سر ببالین نگذارم من شوریده مگر
تکیه گاه سر شورریده کنم پای تو را

همه سرگرم تماشای بهارند "کمال"
نفروشد به گل و لاله تماشای تو را


برچسب‌ها: کمال خجندی
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:58  توسط  

نوروز بمانید که ایّام شمایید

 

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید

 

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید

 

آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار

آن گنبد گردنده ی آرام شمایید

 

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

 

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

 

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید

 

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید

 

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید

 

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

 

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 13:0  توسط  

. . .

دیرگاهی است 

که افتاده ام از خویش به دور 

شاید این عید به دیدار خودم هم بروم ..


برچسب‌ها: قیصر امین پور
+ نوشته شده در  جمعه ۲۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 14:13  توسط   | 

تو عاشقانه ترین شعرِ روزگارِ منی

 

خوشا به بختِ بلندم که در کنارِ منی
تو هم قرارِ منی هم تو بیقرارِ منی

گذشت فصلِ زمستان، گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصل را، بهارِ منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظارِ تواَم یا در انتظارِ منی

"خوش است خلوت اگر یار یارِ من باشد"
خوش است چون که شب و روز در کنارِ منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یارِ منی

بمان که مثلِ غزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشوارِ منی

من "ابتهاج" ترین شاعرِ زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعرِ روزگارِ منی

 


برچسب‌ها: جویا معروفی
+ نوشته شده در  جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 9:59  توسط  

مطالب قدیمی‌تر