شمارنده

صدف های بی ساحل

چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است

چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است 
چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است 

از دل اي آفت جان صبر توقع داري
مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است

آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او
درغمت شمه اي ازحال پريشان من است

ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز
كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است

عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست
اين بهشتي است كه درعالم امكان من است

آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل
اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است

كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر
ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است

اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد
داستاني است كه او عاشق دستان من است ..



برچسب‌ها: عماد خراسانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 0:28  توسط   | 

خضر راه

هر که تاب جرعه اي جام جنون بر دل نداشت
واي بر حال دلش کز زندگي حاصل نداشت

همچو فرهاد از جنون زد تيشه اي بر فرق خويش
اين شهيد عشق غير از خويشتن قاتل نداشت

دل فروشد همچو گردابي به کار خويشتن
وز کسي چشم گشايش بهر اين مشکل نداشت

شمع را اين روشني از سوز عشقي حاصل است
گرمي عشق از نبودش جلوه در محفل نداشت

در شگفتم از دلم کاين قطره طوفان به دوش
در ره عشق و جنون آسايش منزل نداشت

خضر راهم شد جنون تا دل به مقصد راه برد
کي به جايي مي رسيد ار مرشدي کامل نداشت ؟

در محيط پاکبازان فکر آسايش فناست
موج ما جز نيستي آرامش ساحل نداشت



برچسب‌ها: شفيعي کدکني
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آذر1393ساعت 0:7  توسط  

سراب آرزو


دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند

نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند

ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند

نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند


برچسب‌ها: رهی معیری
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آبان1393ساعت 13:20  توسط  

شب زنده دار

 

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است 
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
 
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار 
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
 
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند 
گر نخیزد باد غوغاگر غبار آسوده است
 
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است 
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
 
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق 
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
 
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
 
تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست 
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
 
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

 

 *ساعت بیولوزیکم هم که هیچی :)               


برچسب‌ها: رهی معیری
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آبان1393ساعت 3:10  توسط  

آن که سودا زده چشم تو بوده است منم


آن که سودا زده چشم تو بوده است منم
و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت
ره به سر منزل وصلش ننموده است منم

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم

ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم


برچسب‌ها: رهی معیری
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آبان1393ساعت 2:22  توسط  

نگاه می کنی و من ز شوق می میرم

شبانه‌های مرا می‌شود سحر باشی؟
و می‌شود که از این نیز خوبتر باشی؟

تداوم من و دریا و آسمان با تو
همیشگی است اگر هم تو رهگذر باشی

نیازمند توام مثل زخم لب بسته
خوشاتر آنکه تو گهگاه نیشتر باشی

غروب و سوختن ابر و من تماشایی است
ولی مباد تو این گونه شعله‌ور باشی

ببین چه دلخوشی ساده‌ای، همینم بس
که یاد من به هر اندازه مختصر باشی

چقدر دفترکم رنگ و روح می‌گیرد
تو در حواشی این متن هم اگر باشی

دوباره جذبه به پرواز می‌دهد شعرم
کبوتران مرا گر تو بال و پر باشی

نگاه می‌کنی و من ز شوق می‌میرم
همیشه بهر من ای چشم، خوش خبر باشی

من عاشق خطری با توام خوشا آن روز
که بی‌دریغ تو هم عاشق خطر باشی

 


برچسب‌ها: محمدعلی بهمنی
+ نوشته شده در  شنبه 24 آبان1393ساعت 11:22  توسط  

چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون

 

چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخـــی ســـازد دو چشمم را کنـد جیحـون

چه دانستم که سیلابی مـرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قُلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هــــــر تخته فروریزد ز گردش‌های گـوناگون 

نهنگـی هم بــرآرد ســــر خورد آن آب دریـا را

چُنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون 

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چـه دانم‌هـای بسیار است، لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون

 

 


برچسب‌ها: مولانا
+ نوشته شده در  شنبه 24 آبان1393ساعت 10:56  توسط  

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال

 

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال 

بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال 

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی

شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال 

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف

تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال 

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟

چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال 

ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من ! 

تقدیر من غم تو و تغییر تو محال

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 23 آبان1393ساعت 1:1  توسط  

این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست ..

 
باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست ..



برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در  جمعه 16 آبان1393ساعت 11:55  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر