X
تبلیغات
صدف های بی ساحل

صدف های بی ساحل

آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم


بـــه  خودم  آمدم  انگار  تویـــی  در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانـــم کـــه دماوند منم

با توام ای شعر ...

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمـــان چنبـــره زد کار به دستم بدهد
من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز کـــه در بند تـــوام آزادم
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تــو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیـــر بی‌رحم ترین زاویـه‌ی ساطورم

با توام ای شعر ، به من گوش کن
نقشه نکش حرف نزن گــوش کن
ریشه به خونابه و خـــون می‌رسد
میوه که شد بمبِ جنون می‌رسد
محضِ خودت بمب منم،دورتر
می‌ترکـــم چند قدم  دورتـــر

حضرتِ تنهـــای بـــه هم ریخته
خون و عطش را به هم آمیخته
دست خراب است،چرا سَر کنم
آس نشانـــم بده  بـــــاور کنــــم
دست کسی نیست زمین گیری‌ام
عاشقِ  این  آدمِ  زنجیــــری‌ام
شعله بکِش بر شبِ تکراری‌ام
مُرده‌ی این گونــه خود آزاری‌ام

خانه خرابیِ من از دست توست
آخــرِ هر راه به بن بستِ توست
از همــه‌ی کودکیَم درد ماند
نیم وجب بچه‌ی ولگرد ماند

من که منم جای کسی نیستم
میــــوه‌ی طوبای کسی نیستم
گیــجِ تماشای کسی نیستم
مزه‌ی لب‌های کسی نیستم
مثل خودت دردِ خیابانی‌ام
مثل خودت دردِ خیابانی‌ام



*پلیر با مرورگر  IE سازگار نیست .


برچسب‌ها: علیرضا آذر
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 20:29  توسط   | 

پرنده نیستم اما پر خیالم هست


پرنده نیستم اما پر خیالم هست

توان بال گشودن به هر محالم هست


مبین که این‌گونه پای در لجن شده‌ام

که دسترس به گواراترین زلالم هست


همین نفس که به عمق سکوت محبوسم

صدای منتشری آن سوی جبالم هست


شناسنامه‌ی من یک دروغ تکراری است

هنوز تا متولد شدن مجالم هست


بخواه تا خود از این خاک بسته برخيزم

به رستخيز تو همواره شور و حالم هست


مجاب فلسفه قبض و بسط روحم نیست

اگر چه با خود و دنیای خود جدالم هست


جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز

به ناگزیری دنیا همان سوالم هست


به غیر خویشتن از هیچ کس ملالم نیست

خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست



برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  شنبه 23 فروردین1393ساعت 18:26  توسط   | 

چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی


دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی


به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی...

از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی


بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم

به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی


منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم

مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟


همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی

چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟



برچسب‌ها: فخرالدین عراقی
+ نوشته شده در  شنبه 16 فروردین1393ساعت 0:12  توسط   | 

عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست

خواب دیدیم که رؤیاست، ولی رؤیا نیست

عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست


هنر عشق فراموشی عمر است، ولی

خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست


ای پریشانی آرام! کجایی ای مرگ؟

در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست


ما پلنگیم مگو لکه به پیراهن ماست

مشکل از آینه ی توست! خطا از ما نیست


خلق در چشم تو دل سنگ، ولی من دلتنگ

لا الهی هم اگر آمده بی "الا" نیست


موجِ شوریده دل آشفته ی ماه است ولی

ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست


بر گل فرش، به جان کندن خود فهمیدیم

مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست



برچسب‌ها: فاضل نظری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 فروردین1393ساعت 10:48  توسط  

ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ‌های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به‌حالِ روزگار ...

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشتها

خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش بحال غنچه‌های نیمه باز

خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش بحالِ جانِ لبریز از شراب

خوش بحالِ آفتاب ...

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌پوشی به کام 

باده رنگین نمی‌نوشی ز جام 

نقل و سبزه در میانِ سفره نیست 

جامت از آن می که می‌باید تهی است 

ای دریغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از «ما» اگر کامی نگیریم از بهار...

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ ...



برچسب‌ها: فریدون مشیری
+ نوشته شده در  جمعه 1 فروردین1393ساعت 23:4  توسط   | 

فصلی را با نام تو شروع می کنم


فصلی را با نام تو شروع می کنم

با نام گل هایی که هنوز

دنیا را لایق روییدن می دانند

 

 

فصلی را با نام ستاره شروع می کنم

با نام تو

و چشم هایی که هنوز سوسو می زنند

دل هایی که بزرگند

و شاعرانی که پشت دروازه ی دنیا ایستاده اند

تا با قطاری که سیاستمداران را می برد

برگردند

 

 

فصلی را با نام ستاره شروع می کنم

.با نام تو

 

!به امید روزهای خوب *


برچسب‌ها: حافظ موسوي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1392ساعت 15:55  توسط   | 

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

 

ای موج پریشان تو دریای خروشان

بگذار مرا غرق کند این شب مواج


یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم

یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج


ای کشتۀ سوزاندۀ بر باد سپرده

جز عشق نیاموختی از قصه حلاج


یک بار دگر کاش به ساحل برسانی

صندوقچه ای را که رها گشته در امواج


برچسب‌ها: فاضل نظری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1392ساعت 14:13  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ