صدف های بی ساحل

در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم

 

در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی‌رود

بی‌چاره من، که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمری‌ست در هوای تو می‌سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع، سرّ غمش بر سر زبان

لب می‌گزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماه‌تاب به بالین من بتاب

آی آفتاب دل‌کش و ماه پری‌وشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار توست، من همه جور تو می‌کشم

 

 


برچسب‌ها: شهریار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 بهمن1393ساعت 21:50  توسط  

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند


خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من 


می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من

آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! 


برچسب‌ها: نجمه زارع
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 بهمن1393ساعت 21:28  توسط  


بدوستی نتوان تکیه اینزمان کردن
بروی آب، نمی باید آشیان کردن

بهر چه می نگرم، بی ثبات و لرزانست
تفاوتی نکند رو باین و ان کردن

چه جای شکوه دل، همدمی نمی بینم
در این دیار غریبم، چه میتوان کردن

برای یافتن یار یکدلی بگذشت
تمام عمر عزیزم، بامتحان کردن

بجاه و مکنت خود، تکیه آن چنان سست است
که اعتماد، بیاران مهربان کردن

مخواه، انچه دلت خواهد ای اسیر هوس
که سودها ببری، از چنین زیان کردن

بعاشقان نظری کن، بشکر نعمت حسن
کرمتی است محبت بناتوان کردن

دریغ و درد که احساس سینه سوزم را
نمیتوانم از این خوبتر بیان کردن


برچسب‌ها: معيني کرمانشاهي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 بهمن1393ساعت 10:0  توسط  


هواخواه توام جانا و مي‌دانم كه مي‌دانى
كه هم ناديده مي‌بينى و هم ننوشته مي‌خوانى

ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق؟
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى

بيفشان زلف و صوفى را به پابازى و رقص آور
كه از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانى

گشاد كار مشتاقان در آن ابروى دلبند است
خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى

ملك در سجده آدم زمين بوس تو نيت كرد
كه در حسن تو لطفى ديد بيش از حد انسانى

چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى

دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت
ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى كه درمانى

ملول از همرهان بودن طريق كاردانى نيست
بكش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى

خيال چنبر زلفش فريبت مي‌دهد 
نگر تا حلقه اقبال ناممكن نجنبانى


برچسب‌ها: حافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 بهمن1393ساعت 20:0  توسط   | 

شیشهٔ می دور از آن لب‌های می‌گون می‌گریست
تا دل خود را دمی خالی کند خون می‌گریست

دوش بر سوز دل من گریه‌ها می‌کرد شمع
چشم من آن گریه را می‌دید و افزون می‌گریست

آن نه شب بود در ایام لیلی هر صباح
آسمان شب تا سحر بر حال مجنون می‌گریست

سیل در هامون، صدا در کوه، می‌دانی چه بود؟
از غم من کوه می‌نالید و هامون می‌گریست

چیست دامان سپهر امروز پرخون از شفق؟
غالباً امشب ز درد عشق گردون می‌گریست

بر رخ زردم ببین خط‌های اشک سرخ را
این نشانی‌هاست که امشب چشم من خون می‌گریست

شب که می‌خواندی هلالی را و می‌راندی به ناز
در درون پیش تو می‌خندید و بیرون می‌گریست



برچسب‌ها: هلالی جغتایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 بهمن1393ساعت 2:50  توسط  

جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست

جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست

امروز منم عاشق بی مونس و بی‌یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست

در عشق نمی‌دانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست

خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست

هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست

گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست



برچسب‌ها: سنایی غزنوی
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 دی1393ساعت 22:15  توسط  

من گرفتار و تو در بند رضای دگران

من گرفتار و تو در بند رضای دگران
من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران

گنج حسن دگران را چه کنم بي رخ تو ؟
من برای تو خرابم ، تو برای دگران 

خلوت وصل تو جای دگرانست ، دريغ 
کاش بودم من دل خسته ، بجای دگران

پيش ازين بود هوای دگران در سر من
خاک کويت ز سرم برد ، هوای دگران 

پا ز سر کردم و سوی تو هنوزم ره نيست
وه که آرد سر من رشک ، بپای دگران

گفتي امروز بلای دگران خواهم شد
روزی من شود اي کاش ، بلای دگران

دل غمگين هلالی بجفای تو خوشست
اي جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران 


برچسب‌ها: هلالی جغتایی
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 دی1393ساعت 19:31  توسط   | 

همین که هستی ...

همین که هستی و این لحظه های زیبا هست
همین که هستم و طومار آرزو ها هست

همین که صحبت دیشب کشید تا امشب
همین که امشب مان را پلی به فردا هست

همین که هستی و در هستی تو من هستم
همین که هست ‌، مرا نیست، نیست ، اما هست
  
همین که تشنه ی یک جرعه ایم و خوشحالیم - 
که در حوالی مان رود هست دریا هست

همین که هیچ نیازی به حبِ خوابی نیست
که شاعریم و اگر خواب نیست، رویا هست

همین که در منی و مرز و دیده بانی نیست

 


برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 دی1393ساعت 12:53  توسط  

 


تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست
نگاه من به دل پاك و جان طاهر توست

فقط نه من به هواي تو اشك مي ريزم
كه هرچه رود در اين سرزمين مسافر توست

همان بس است كه با سجده دانه برچيند
كسي كه روي تو را ديده است و كافر توست

به وصف هيچ كسي جز تو دم نخاهم زد
خوشا كسي كه اگر شاعر است، شاعر توست

كه گفته است كه من شمع محفل غزلم؟!
به آب و آتش اگر مي زنم به خاطر توست

 


برچسب‌ها: فاضل نظری
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 دی1393ساعت 12:32  توسط  

ای که می‌پرسی ز من کان ماه را منزل کجاست؟

اي که مي‌پرسي ز من کان ماه را منزل کجاست ؟
منزل او در دل‌ست ، اما ندانم دل کجاست ؟

جان پاک‌ست آن پري‌رخسار ، از سر تا قدم
ور نه شکلي اين‌چنين در نقش آب و گل کجاست ؟

ناصحا عقل از مقيمان سر کويش مخواه
ما همه ديوانه‌ايم ، اينجا کسي عاقل کجاست ؟

آرزوي ساقي و پير مغان دارم بسي
آن جوان خوب‌رو و آن مرشد کامل کجاست ؟

در شب وصل از فروغ ماه گردون فارغم
اين چنين ماهي که من دارم در آن محفل کجاست ؟

روزگاري شد که از فکر جهان در محنتم
يا رب ! آن روزي که بودم از جهان فارغ کجاست ؟

نيست لعل او برون از چشم گوهربار من
آري ، آري ، گوهر مقصود بر ساحل کجاست ؟

چون هلالي حاصل ما درد عشق آمد ، بلي
عشق‌بازان را هواي زهد بي‌حاصل کجاست ؟ 


برچسب‌ها: هلالي جغتايي
+ نوشته شده در  شنبه 20 دی1393ساعت 22:40  توسط  

تا که چشمت مثل موجی، مسخ از من می گذشت

 

تا که چشمت مثل موجی، مسخ از من می گذشت

جای خون انگار از رگ هایم آهن می گذشت

می گذشتی از سرم، گویی که از روی کویر

با غروری سر به مُهر، ابری سترون می گذشت

یا که عزراییل با مردان خود، با ساز و برگ

از میان نقب رازآلود معدن می گذشت

قطعه قطعه می شدم هر لحظه مثل جمله ای

که مردد از زبان مردی الکن می گذشت

ساحران ایمان می آوردند، موسی را اگر

ماه ِ نو از کوچه ها در روز روشن می گذشت

شوق انگشتان من در لای گیسوهای تو

باد آتش بود و از گیسوی خرمن می گذشت

کلبه ای در سینه ی کوهم، کسی باور نکرد

حجم آواری که بر من وقت ِ بهمن می گذشت

می گذشتم از تو، پنداری که سربازی اسیر

دست بر سر از صف ِ اردوی دشمن می گذشت

آتشی از عشق بر من شعله ور بود و، نبود

هیچ کس آگاه از جنگی که در من می گذشت

 

 


برچسب‌ها: اصغر عظیمی مهر
+ نوشته شده در  شنبه 13 دی1393ساعت 20:0  توسط  

چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی

چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی 

تو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی 

ز کجات جویم ای جان که کست نیافت هرگز 

ز که خواهمت که با کس ننشینی و نخیزی 

تن و جان برفته از هش ز تو تا تو خود چه گنجی 

دل و دین بمانده واله ز تو تا تو خود چه چیزی 

بنگر که چند عاشق ز تو خفته‌اند در خون 

ز کمال غیرت خود تو هنوز می ستیزی 

چه کشی مرا که من خود ز غم تو کشته گردم 

چو منی بدان نیرزد که تو خون من بریزی 

چو ز زلف خود شکنجی به میان ما فکندی 

به میان در آی آخر ز میان چه می‌گریزی 

چو نیافت جان عطار اثری ز ذوق عشقت 

بفروخت ز اشتیاقت ز دل آتش غریزی


برچسب‌ها: عطار
+ نوشته شده در  شنبه 13 دی1393ساعت 19:35  توسط  

مطالب قدیمی‌تر