صدف های بی ساحل

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی


برچسب‌ها: فاضل نظری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 بهمن1393ساعت 23:50  توسط   | 

قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!

گرچه سخت است به فکری هوس نان نرسد
قصه ای نیست که با عشق به پایان نرسد!
قصه ای نیست که -حتی شده در آخر آن-
بوی یک یوسف گم گشته به کنعان نرسد
عشق احساس خطر کردن و رفتن به رهی ست
که در آن هیچ سری ساده به سامان نرسد!
راهی آمیخته با "خواهش" و "عرفان" و "وصال"
که بدون یکی از این سه به پایان نرسد!
«در نمازم خم ابروی...» چه معنی دارد؟
گر سر رشته این شعر به عرفان نرسد؟
همه محتاج به عشقید چه باید بکنید
گر چنین زرد بمانید و بهاران نرسد؟
زندگی حاصل آمیزش"عشق" و "نفس"است
گر یکی زین دو نباشد به شما جان نرسد!


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی
+ نوشته شده در  شنبه 25 بهمن1393ساعت 22:8  توسط  

کوشش رود به دریا شدنش می‌ارزد

 به خدا عشق، به رسوا شدنش می‌ارزد

و به مجنون و به لیلا شدنش می‌ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق ،به امضا شدنش می‌ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می‌ارزد

کیستم ؟... باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می‌ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می‌ارزد

دل من در سبدی ، عشق ،به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می‌ارزد

سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می‌ارزد

خط پیشانی من،قصه ی دردیست کهن
بنویسش به چلیپا شدنش می ارزد 

مریما غم مخور از سرزنش دشمن و دوست
طفل جان تو به عیسی شدنش می ارزد.

 

 


برچسب‌ها: علی اصغر داوری
+ نوشته شده در  شنبه 25 بهمن1393ساعت 21:22  توسط  

دوستت دارم و چیزهای دیگر

بگذار به تو فکر کنم

و دلتنگت باشم

به‌خاطر تو گریه کنم و بخندم

و فاصله‌ی وهم و یقین را بردارم

 

بخشی از شعر بلند دوستت دارم 

کامل شعر در ادامه مطلب 

ترجمه آرش افشار

 


برچسب‌ها: نزار قبانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 بهمن1393ساعت 0:5  توسط  

جهان ساعات خود را با چَشمان تو تنظیم می‌کند

پیش از آن‌که محبوب من شوی

چندین و چند گاهشمار در کار بود
هندیان گاهشمار خود را داشتند،
چینیان گاهشمار خود را،
پارسیان گاهشمار خود را،
مصریان گاهشمار خود را ...
و از آن پس که محبوبم شدی
شیوه‌ی گفتار مردم این‌چُنین شد:
 
سالِ هزارْ پیش از چشمان او
سده‌ی دهم پس از چشمان او.

 


برچسب‌ها: نزارقبانی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 بهمن1393ساعت 23:57  توسط   | 

اگر باشی، محبت روزگاری تازه خواهد یافت

اگر باشی، محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُنده ی ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه هایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجه ی تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می سازیم
از این پس عشق ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده تر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب ها را با تو می سنجم
بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو
به چشم خسته ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت


برچسب‌ها: حسین منزوی
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 بهمن1393ساعت 23:28  توسط  

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد


دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گذارد
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد


برچسب‌ها: سعدی
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 بهمن1393ساعت 1:6  توسط  

در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم

 

در وصل هم به شوق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی‌رود

بی‌چاره من، که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمری‌ست در هوای تو می‌سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع، سرّ غمش بر سر زبان

لب می‌گزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماه‌تاب به بالین من بتاب

آی آفتاب دل‌کش و ماه پری‌وشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار توست، من همه جور تو می‌کشم

 

 


برچسب‌ها: شهریار
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 بهمن1393ساعت 21:50  توسط  

مطالب قدیمی‌تر