صدف های بی ساحل

وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد

 

وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد

خورشید پیش چشم تو بی‌اعتبار شد

از آسمان رسیدی و باران شروع شد

پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد

باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن

چشمان ابر، صاحب این افتخار شد

وقتی سخن به معجزه‌ی چشم تو رسید

تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد!

ایزد تو را الهه‌ی «می» کرد و بعد از آن

هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد

شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای

رندانه از مقام خودش برکنار شد

تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه

یک‌باره در برابر تو آشکار شد

وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی

آیینه‌ی زلال دلت پرغبار شد

در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن

مبنای استقامت ما انتظار شد

سودای برد و باخت در این راه پرخطر

از اولین عوامل کشف قمار شد

ما را که عاشقیم به بازی گرفتی و ...

آن‌گاه، نام دیگر تو روزگار شد!

                          


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی
+ نوشته شده در  شنبه 29 شهریور1393ساعت 23:6  توسط   | 

زمانه‌وار اگر می‌پسندی‌ام کر و لال

 

زمانه وار اگر می پسندی ام کر و لال
به سنگ فرشِ تو این خونِ تازه باد حلال

مجالِ شکوه ندارم، ولی ملالی نیست
که دوست جانِ کلامِ من است در همهِ حال


قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیرِ سؤال

تو فصلِ پنجمِ عمر منی و تقویمم
به شوق توست که تکرار می شود هر سال

تو را از دفتر «حافظ» گرفته ام، یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا از دست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت یا کال؟

اگر چه نیستم آری «بلور با رفتن»
مرا ولی نشکن، گاه قیمتی ست سُفال

بیا عبور کن از این پل تماشایی
ببین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو که پامالِ دره ات شده ام
کدام قلعه نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی؟که سفر کردن از هوایت را
نمی توانم، حتا به بال های خیال

 

 

 

برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 0:0  توسط  

سکه این مهر از خورشید هم زرین تر است

جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود
یک فضای خالی
و حتی در بهترین لحظه‌ها
و عالی‌ترین زمان‌ها
می‌دانیم که هست
بیشتر از همیشه
می‌دانیم که هست
جایی میان قلب هست
که هرگز پر نمی‌شود
و ما
در همان فضا
انتظار می‌کشیم
انتظار می‌کشیم


برچسب‌ها: چارلز بوکوفسکي
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 23:58  توسط  

پايان التهاب تو آرامش من است

در آن دمي که باده شوي جام مي شوم
وقتي پياله ، من همه تن کام مي شوم

در کوچه باغهاي نشابور چشم تو
انگار مست باده خيام مي شوم

آن گرگ وحشي ام که به صحراي عاشقي
چون آهوان صيد شده رام مي شوم

هر چند پاي مي کشم از دام اين جنون
مقهور دست عشق سرانجام مي شوم

حس مي کنم بدون تو ، بر دار بي کسي
روزي هزار مرتبه اعدام مي شوم

جادوي چشم توست که در شعله هاي آن
من با تمام پختگي ام خام مي شوم

تو محو اين حلاوت احساس مي شوي
من مات آن طراوت اندام مي شوم

بي تاب ديدن تو و ديوانه تر شدن
هر شام ماه تب زده بر بام مي شوم

پايان التهاب تو آرامش من است
آرام مي شوي تو و آرام مي شوم


برچسب‌ها: محمد رضا ترکی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت 1:17  توسط   | 

در پریشان نظری غیر پریشانی نیست


در پریشان نظری غیر پریشانی نیست
عالمی امن تر از عالم حیرانی نیست

قفس تنگ فلک جای پر افشانی نیست
یوسف نیست درین مصر که زندانی نیست

از جهان با دل خرسند بسازید چو مور
کاین گهر در صدف تاج سلیمانی نیست

چون ره مرگ سفیدی کند از موی سفید
وقت جمعیت اسباب تن آسانی نیست

تیر کج را ز کمان دور شدن رسوایی است
زیر گردون وطن ما ز گرانجانی نیست

نیست از نقص جنون، خانه نشین گر شده ایم
عشق، شهری است درین عهد، بیابانی نیست

ساده کن لوح دل روشن خود را از نقش
که بصیرت به سواد خط پیشانی نیست

در دل خاک، شهان گنج گهر گر دارند
گنج بی سیم و زران جز غم پنهانی نیست

به که بر لب ننهد ساغر بی پروایی
هر که را حوصله زهر پشیمانی نیست

سر زلف تو نباشد، سر زلف دیگر
از برای دل ما قحط پریشانی نیست

اژدها می شود این مار ز مهلت صائب
رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نیست

 


برچسب‌ها: صائب تبریزی
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 1:55  توسط  

از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو


از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو 
ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو 

جان تهی به راه نگاهت نهاده ام 
تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو 

گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان 
من چنگ التجا زده ام در طناب تو 

ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان 
سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو 

یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان 
اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو 

گر بین دیگران و تو پیش آیدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو 

جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار 
واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو 

اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود 
آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو

 

 *یه جورِ خنده دار ،غم انگیز


برچسب‌ها: حسین منزوی
+ نوشته شده در  شنبه 25 مرداد1393ساعت 23:30  توسط   | 

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟

در انتظار تو تا كي سحر شماره كنم؟
ورق ورق شب تقويم كهنه پاره كنم؟
نشانه هاي تو بر چوب خط هفته زنم
كه جمعه بگذرد و شنبه را شماره كنم
براي خواستن خير مطلقي كه تويي
به هر كتاب ز هر باب استخاره كنم

شب و خيال و سراغ تو،باز مي آيم 
كه بهت خانه ي در بسته را نظاره كنم

تو كي ز راه ميايي كه شهر شبزده را
به روشنايي چشمم چراغواره كنم؟
ز ياس هاي تو مشتي بپاشم از سر شوق
به روي آب و قدح را پر از ستاره كنم
هزار بوسه ي از انتظار لك زده را
نثار آن لب خوشخند خوشقواره كنم

هنوز هم غزلم شوكراني است الا
كه از لب تو شكرخندي استعاره كنم

 


برچسب‌ها: حسین منزوی
+ نوشته شده در  جمعه 24 مرداد1393ساعت 1:15  توسط  

خانه ی قلبم خراب از یکّه تازی های توست

خانه ی قلبم خراب از یکّه تازی های توست
عشق بازی کن که وقت عشق بازی های توست

چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست

تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست

قصّه ی شیرین نیفتاده است هرگز اتفاق
هر چه هست ای عشق از افسانه سازی های توست

میهمان خسته ای داری در آغوشش بگیر
امشب ای آتش، شب مهمان نوازی های توست

 

 


برچسب‌ها: فاضل نظری
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مرداد1393ساعت 0:30  توسط  

مطالب قدیمی‌تر
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ