صدف های بی ساحل

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود

 

 

    دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود

گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!

تابجنبیم تمام است تمام!
مهردیدی كه به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازكم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست كه نیست!!
زندگی گاه به كام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و كم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معركه همت ماست...زندگی میگذرد...
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست زندگی میگذرد.

 

برچسب‌ها: یغما گلرویی
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آذر1393ساعت 22:35  توسط   | 

از آنٍ تو نيستم
گم نيستم در تو
گم نيستم
اگر چه مي خواهم
گم باشم چون کورسوي شمعي در آفتاب
گم باشم چون دانه ي برفي در آب

دوستم داري
و هنوز هم تو
شادي شاداب و روشن مني
و من
مني که هنوز مي خواهد
گم باشد چون نوري در نور

آه
غرقه ام کن در ژرفناي دوست داشتن
رهايم کن
از دانستن
کور و کر بر جايم بگذار
رها شده در طوفان عشق
همچون شمعي حقير در مسير باد وزنده


برچسب‌ها: سارا تيس ديل
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آذر1393ساعت 22:34  توسط  

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی ..

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آن چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آن چنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را.

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آذر1393ساعت 1:18  توسط  

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

از خون دل نوشتم، نزدیکِ دوست نامه

اِنی رایت دَهرا من هِجرکَ القیامه

دارم من از فَراقش، در دیده صد علامت

لَیسَت دُموع عینی هذا لَنا العلامه

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی

هر چند کآزمودم از وی نبود سودم

من جَرب المُجرب حلت به الندامه

گفتم ملامت آید گر گردِ دوست گَردم

وَ الله ما راینا حُبا بِلا مَلامه

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی

پرسیدم از طبیبی احوالِ دوست گفتا

فی بُعدها عذاب فی قُربها السَلامه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یَذوق مِنه کاسا من الکَرامه

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی

گر اوفتد به دستم آن میوه رسیده

بازآ که توبه کردیم، از گفته و شنیده

روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده

یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده

شمشادِ خوش خَرامش در نازُ پروریده

چون قطره‌های شبنم بر برگِ گل چکیده

وان رفتنِ خوشش بین وان گامِ آرمیده

صد ماه روزِ رشکش جَیب قُصب دریده

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

 


از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه(بدرستیکه من از دوری تو دنیا را قیامت می بینم )

دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه(اشکی در چشمانم نیست و این برای ما نشانه است )

هر چند کازمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه(پشیمانی برای کسی که آزموده را می آزماید روا است)

پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه(در دوری از او رنج است و در نزدیکی به او سلامت )

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه(به خدا قسم هیچ عشقی را بدون ملامت ندیده ام )

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه(تا اینکه کاسه ای از روی کرامت از آن بنوشد )

 

 


 

**تصویر مناسبی برای پست یافت نشد.

پلییربا همه ی مرورگرها سازگار نیست.( nameh-namju)


برچسب‌ها: حافظ
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 آذر1393ساعت 11:55  توسط   | 

نگارا

 

نگارا نگارا مرو از برم

به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو سوخت

مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

 

خیال رخت گشته رویای دل

شده غرق مهرت سر و پای دل

چو عاشق شدم خون شدم سوختم

دلم وا دلم وای دل

به جادوی چشم تو شیدا شدم

ز خود گم شدم در تو پیدا شدم

من آن قطره بودم که با موج عشق

در آغوش مهر تو دریا شدم

 

نگارا نگارا مرو از برم

به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو سوخت

مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

 

بدنبال خود در سراب فـُسون

کشیدی دلم را به دریای خون

تو رفتی و من مانده ام با غمت

گرفتار رنج و عذاب و جنون

کجا ماندی ای لیلی غصه ها

که مجنون شده کوهی از غصه ها

برو ای کبوتر به یارم بگو

فتادم ز پا بی وفا بی وفا

 

گـُل گریه روید ز چشم ترم

ندانی چه آورده ای بر سرم

فتاده به دوشم غم روزگار

دلم گشته بازیچه ی انتظار

 

نگارا نگارا مرو از برم

به فصل شکفتن مکن پرپرم

همه هستی من ز عشق تو سوخت

 

مزن تیشه بر ریشه و پیکرم

 

 







 

پلییر با همه مرورگرها سازگار نیست .(Salar-Aghili-Negara)

 


برچسب‌ها: سالار عقیلی, نگارا
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 17:40  توسط   | 

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست


ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟
جذبه‌ی دیدن تو می‌کشد از هر طرفم

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم‌های دل بی هدفم؟

پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

زخم بیهوده نزن، سینه‌ام از قلب تهی‌ست
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم


برچسب‌ها: فاضل نظری
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 14:6  توسط  

چون میروی...

از آن زمان که آرزو ،چو نقشی از سراب شد 

تمام جستجوی دل ،سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای ،به جستجوی چشمه ها

خطوط نقش زندگی،چو نقشی بر آّب شد

چه سینه سوز آه ها ،که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب ،اسیر پیچ و تاب شد 

نه شور عارفانه ای،نه شوق شاعرانه ای

قرار عاشقانه هم ،شتاب در شتاب شد

نه فرصت شکایتی ،نه قصه و روایتی

تمام جلوه های جان ،چو آرزو به خواب شد

نگاه منتظر به در ،نشست و عمر شد به سر 

نیامده به خود دگر،که دوره شباب شد ..

 

هفت آسمان را بردرم ،وز هفت دریا بگذرم 

ای شعله تابان من

هم رهزنی هم رهبری ،همین سری همان سری 

ای نور بی پایان من

چون میروی بی من مرو ،ای جان جان بی تن مرو

ای دیدن تو دین من ،وی روی تو ایمان من

ای هست تو پنهان شده ،در هستی پنهان من

چون میروی بی من مرو ، ای جان جان بی تن مرو

ای یارمن ای یار من ،ای دلبرُ دلدار من

ای محرمُ غمخوار من ،ای دینُای ایمان من 

خوش میروی در جان من ای درد تو درمان من

چون میروی بی من مرو ،ای جان جان بی تن مرو

 


برچسب‌ها: طبیب اصفهانی, مولوی
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 13:24  توسط  

نـه فـقـط از تـو اگـر دل بـكنـم می میرم

نـه فـقـط از تـو اگـر دل بـكنـم می میرم

سایـه ات نـیـز بـیـفـتـد به تنـم می میرم

بین جـان من و پیراهن من فرقی نیـست

هـر یکی را کـه بـرایـت بـکـنـم می میرم

بـرق چـشمـان تـو از دور مـرا می گـیـرد

مـن اگـر دسـت بـه زلفـت بزنم می میرم

بـازی مـاهی و گـربـه است نظر بـازی مـا

مثل یک تنگ شبی می شکنم می میرم

روح ِ برخاسته از من ته ِ این كوچه بایست

بیش از ایـن دور شوی از بـدنـم می میرم !

 


برچسب‌ها: حسین دلجو
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آذر1393ساعت 13:23  توسط  

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم ...

 

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را

به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


برچسب‌ها: سعدی
+ نوشته شده در  جمعه 21 آذر1393ساعت 1:50  توسط   | 

فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد ...

 

بی تو شکوفه های سحر وا نمی شود

بازآ که شب بدون تو فردا نمی شود

قفل دری که بین من و دست های توست

در غایت سیاهی شب وا نمی شود

ورد من است نام تو، هرچند گفته اند:

شیرین دهن، به گفتن حلوا نمی شود

عشق من و تو قصه تلخ مصیبت است

می خواهم از تو بگسلم اما نمی شود

ای مرگ همتی که دلِ دردمندِ من

دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود

آتـــــش بگیر تا که ببینی چه می کشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود

قلبی که همچو مشعل نم دیده شد خموش

دیگر به هیچ بارقه گیرا نمی شود

درد مرا ز چهره خاموش کس نخواند

چون شعر ناسروده که معنا نمی شود

باید ز هم گسست قیود زمانه را

با کار روزگار مدارا نمی شود...

 


برچسب‌ها: عباس خیرآبادی
+ نوشته شده در  جمعه 21 آذر1393ساعت 1:15  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر