X
تبلیغات
صدف های بی ساحل

صدف های بی ساحل

همیشه بهار


گلی را که دیروز 
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست 
دور از رخ نازنین تو 
امروز پژمرد 
همه لطف و زیبایی اش را 
که حسرت به روی تو می خورد و 
هوش از سر ما به تاراج می برد 
گرمای شب برد 
صفای تو اما گلی پایدار است 
بهشتی همیشه بهار است 
گل مهر تو در دل و جان 
گل بی خزان 
گل تا که من زنده ام ماندگار است

 

  فریدون مشیری        

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 0:30  توسط   | 

کشته ی عشق و به او زنده ایم

گفت به مجنون صنمی در دمشق
کای شده مستغرق دریای عشق
عشق چه و مرتبه ی عشق چیست؟
عاشق و معشوق در این پرده کیست؟
عاشق یکرنگ حقیقت شناس
گفت: که ای محو امید و هراس
نیست در این پرده بجز عشق کس
اول و اخر همه عشق است و بس
عاشق و معشوق ز یک مصدرند
شاهد عینیت یکدیگرند
عشق مجازی به حقیقت قویست
جذبه صورت کشش معنویست
آتش عشق از من دیوانه پرس
کوکبه ی شمع ز پروانه پرس
عشق به هر سینه که کاوش کند
خون دل از دیده تراوش کند
عشق کجا راحت و آسودگی؟
عشق کجا دامن آلودگی؟
گر تو در این سلسله آسوده ای
عاشق آسایش خود بوده ای
عشق همه سوز و گداز است و بس
نیستی و عجز و نیاز است و بس
آتش عشق از تو گدازد تو را
صاف تر از آیینه سازد تو را
عشق کز آن مزرع جان روشن است
یک شررش آتش صد خرمن است
ما که در این آتش سوزنده ایم 
کشته ی عشق و به او زنده ایم

برچسب‌ها: جامی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 18:0  توسط  

ویرانی

احساس می‌کنم

روحم در آستانه‌ی ویرانی‌ست.

باری

این‌را پرنده‌ای می‌گفت ،

وقتی که در نسیم شناور بود :

"وقتی که پشت پنجره باشی

بهار هم

مانند روزهای زمستانی است "

                                                                


برچسب‌ها: سهیل محمودی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 0:50  توسط  

آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم


بـــه  خودم  آمدم  انگار  تویـــی  در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
آن به هر لحظه‌ی تب‌دار تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانـــم کـــه دماوند منم

با توام ای شعر ...

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمـــان چنبـــره زد کار به دستم بدهد
من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز کـــه در بند تـــوام آزادم
بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تــو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیـــر بی‌رحم ترین زاویـه‌ی ساطورم

با توام ای شعر ، به من گوش کن
نقشه نکش حرف نزن گــوش کن
ریشه به خونابه و خـــون می‌رسد
میوه که شد بمبِ جنون می‌رسد
محضِ خودت بمب منم،دورتر
می‌ترکـــم چند قدم  دورتـــر

حضرتِ تنهـــای بـــه هم ریخته
خون و عطش را به هم آمیخته
دست خراب است،چرا سَر کنم
آس نشانـــم بده  بـــــاور کنــــم
دست کسی نیست زمین گیری‌ام
عاشقِ  این  آدمِ  زنجیــــری‌ام
شعله بکِش بر شبِ تکراری‌ام
مُرده‌ی این گونــه خود آزاری‌ام

خانه خرابیِ من از دست توست
آخــرِ هر راه به بن بستِ توست
از همــه‌ی کودکیَم درد ماند
نیم وجب بچه‌ی ولگرد ماند

من که منم جای کسی نیستم
میــــوه‌ی طوبای کسی نیستم
گیــجِ تماشای کسی نیستم
مزه‌ی لب‌های کسی نیستم
مثل خودت دردِ خیابانی‌ام
مثل خودت دردِ خیابانی‌ام



*پلیر با مرورگر  IE سازگار نیست .


برچسب‌ها: علیرضا آذر
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 فروردین1393ساعت 20:29  توسط   | 

پرنده نیستم اما پر خیالم هست


پرنده نیستم اما پر خیالم هست

توان بال گشودن به هر محالم هست


مبین که این‌گونه پای در لجن شده‌ام

که دسترس به گواراترین زلالم هست


همین نفس که به عمق سکوت محبوسم

صدای منتشری آن سوی جبالم هست


شناسنامه‌ی من یک دروغ تکراری است

هنوز تا متولد شدن مجالم هست


بخواه تا خود از این خاک بسته برخيزم

به رستخيز تو همواره شور و حالم هست


مجاب فلسفه قبض و بسط روحم نیست

اگر چه با خود و دنیای خود جدالم هست


جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز

به ناگزیری دنیا همان سوالم هست


به غیر خویشتن از هیچ کس ملالم نیست

خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست



برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در  شنبه 23 فروردین1393ساعت 18:26  توسط   | 

چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی


دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی


به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی...

از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی


بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم

به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی


منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم

مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟


همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی

چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟



برچسب‌ها: فخرالدین عراقی
+ نوشته شده در  شنبه 16 فروردین1393ساعت 0:12  توسط   | 

عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست

خواب دیدیم که رؤیاست، ولی رؤیا نیست

عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست


هنر عشق فراموشی عمر است، ولی

خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست


ای پریشانی آرام! کجایی ای مرگ؟

در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست


ما پلنگیم مگو لکه به پیراهن ماست

مشکل از آینه ی توست! خطا از ما نیست


خلق در چشم تو دل سنگ، ولی من دلتنگ

لا الهی هم اگر آمده بی "الا" نیست


موجِ شوریده دل آشفته ی ماه است ولی

ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست


بر گل فرش، به جان کندن خود فهمیدیم

مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست



برچسب‌ها: فاضل نظری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 فروردین1393ساعت 10:48  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر
 
تحلیل آمار سایت و وبلاگ