صدف های بی ساحل

حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق

 

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه ، ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

 چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست

چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

همتی تا که رهایی بدهی دریا را

 حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق

کاش خورشید تو آغاز کند فردا را ..

 


برچسب‌ها: محمدعلی بهمنی
+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 22:38  توسط  

آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست

برد آرام دلم ، یار دلارام کجاست 
آن دلارام که برد از دلم آرام کجاست 

داده پیغام که یک بوسه تو را بخشم لیک
آن که قانع بود از بوسه به پیغام کجاست

بی غم عشق به گلزار جهان دلتنگم
در چمن رنگ محبت نبود، دام کجاست 

گر من از گردش ایام ملولم، نه عجب
آنکه خوشدل بود از گردش ایام کجاست

جرعه نوشان رضا، نام تمنا نبرند
دل ناکام رهی را هوس کام کجاست ..


برچسب‌ها: رهی معیری
+ نوشته شده در  شنبه 3 آبان1393ساعت 22:33  توسط  

تقویم‌ها روز مبادا را نمی‌فهمند

 

پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند

تقویم‌ها روز مبادا را نمی‌فهمند

دریا برای مردم صحرانشین دریاست

ساحل‌نشینان قدر دریا را نمی‌فهمند

مثل همه، ما هم خیال زندگی داریم

اما نمی‌دانم چرا ما را نمی‌فهمند

هر روز سیبی در مسیر آب می‌آید

دیگر نیا این شهر معنا را نمی‌فهمند

این مردمان مانند اهل کوفه می‌مانند

اندازه یک چاه مولا را نمی‌فهمند

اینجا سه سال پیش دستِ دارمان دادند

این قوم، درد اینجاست، اینجا را نمی‌فهمند

فرسنگ‌ها از قیل و قال عاشقی دورند

هند و سمرقند و بخارا را نمی‌فهمند

چاقو به‌دست مردم هشیار افتاده

دیدار یوسف با زلیخا را نمی‌فهمند

از روز اول با تو در پرواز دانستم

پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند

 


برچسب‌ها: فرامرز عرب عامری
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 21:10  توسط   | 

امروز همه تویی و فردا همه تو

 

ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من

 

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو


ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من

 

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
باز آمد و رخت خوبش بنهاد وبرفت
گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین
بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت


ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من

ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سر من مایه سودا همه تو
هرچند به روزگار در مینگرم
هر چند به روزگار در مینگرم
امرزو همه تویی  و فردا همه تو


ای همدم روزگار چونی بی من
ای مونس غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار چونی بی من

 

 


برچسب‌ها: مولانا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 مهر1393ساعت 21:0  توسط  

جاني از بهر تو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي

 
 
من به غير تو نخواهم ، چه بداني چه نداني
از درت روي نتابم ، چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد ، چه بجويي چه نجويي
ديده ام جاي تو باشد ، چه بماني چه نماني

من که بيمار تو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي
جان به راه تو سپارم ، چه بداني چه نداني

ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني
بوسه اي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي
ور بکوشي ز دل من بگريزي ، نتواني

دل من سوي تو آيد ، بزني يا بپذيري
بوسه ات جان بفزايد ، بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي
شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخواني چه نخواني
 

برچسب‌ها: مهدی سهیلی
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مهر1393ساعت 1:55  توسط  

مرا هوای چیدن تو نیست ..

 
بی تو ، ای که در دل منی هنوز
داستان عشق من به ماجرا کشید

بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت
بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید

بی تو ، این دلی که با دل تو می تپید
وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی تو ، بی تو دست سرنوشت کور من
اشک و خون به جای باده در پیاله کرد

عمر من شبی سیاه و بی ستاره بود
دیدگان تو ، ستارگان او شدند

لحظه ای ز بام ابرها برآمدند
لحظه ای به کام ابرها فروشدند

در فروغ این ستارگان بی دوام
روزگار شادی و غمم فرا رسید

آن ، به جز دمی نماند و این همیشه ماند
این ، همیشه ماند و آن به انتھا رسید

آسمان حسود بود و بخت من
چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی تو ، از لبان من ترانه ها گریخت
بی تو ، در نگاه من شراره ها فسرد

آری ای که در منی و با منی مدام
وه که دیگر امید دیدن تو نیست

تو گلی ، گل بھار جاودان من
زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست ..



برچسب‌ها: نادرنادرپور
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مهر1393ساعت 11:0  توسط  

آنکه بی بــاده کند جـان مـرا مــست کجاست ؟

 

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بيرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!

اين که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟

غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسيست

وآنکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خيالات نمود

وآنکه در پرده چنين پردۀ دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

 

 

*و بنویسید


برچسب‌ها: مولانا
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مهر1393ساعت 1:33  توسط  

 

آﻣﺪﯼ ﻃﺒﻌﻢ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪ، ﺑﻬﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟
ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺷﺪ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺍﺯﺷﻮﻕ، ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩﺍﯼ
ﺭﻭﺡ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰﯼ ﻣﻦ! ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺟﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺁﻣﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﭘﯿﺶ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﻋﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﯼ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮﺍَﻡ
ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣّﯿﺪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺯﻻ‌ﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﻨﺠﯽ ﺑﺎ ﻗﺴﻢ
ﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ، ﻗﺮﺁﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ
ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺎﻃﺮﻡ
ﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺎﺣب‌خانهﺍﯼ ﺍﯼ ﺧﻮﺏ! ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﺴﯽ
ﻗﻠﻌﻪﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﻭ ﮔﻤﻨﺎﻣﻢ، ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﺁﻥﻗﺪَﺭ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﺩﻟﻢ
ﺣﺲّ ﺻﺤﺮﺍ ﮔﺮﺩِ ﺷﻬﺮﺁﺷﻮﺏ! ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟

ﮔﺮﺩﺑﺎﺩ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻮّﺍﺟﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ﻣﺮﺍ
ﺭﻗﺺ ﻣﺸﻌﻞﻫﺎﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟


برچسب‌ها: حمیدرضا حامدی
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مهر1393ساعت 10:25  توسط  

مطالب قدیمی‌تر